خرید بک لینک
یکی از لذتبخش ترین قسمتای خانه هنرمندان ، فروشگاه باسمه ست...
تا جایی که هوس و وسوسه رو بتونم سرکوب کنم سعی می کنم ازش هیچی نخرم...(چون خیلی سرگردنه ست) اما هیچوقت از دیدنش صرف نظر نمی کنم!

+خوشحالم که دوستای خوب دارم، که حالمو خوب می کنن...
+نه فاطمه اینجا هست،نه هدیه، اما من از بودنشون تشکر می کنم... :)
+خدا جون؟!
;) (رازگونه بود، حمل بر درگوشی تو جمع نشه، می خوام یادم بمونه)

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 23:16

1.تهران در بعد ازظهر : دو رمانی که از مستور خوندم رو بیشتر دوست داشتم اما همچنان قلم مستور دلنشینه. :) 2.کوری : کتابی دردآور و انرژی بر، اما خیلی خوب! 3.سال بلوا : بازم سبک خاص معروفی، حس می کنم مخاطبش رو تو یه حالت معلق بین چند تا زمان و چند تا شخصیت رها می کنه، نمی تونم بگم خوب یا بد، ولی این معلق بودنه حس جالبیه، نسبت به سمفونی مردگان با این کتاب ارتباط بهتری گرفتم. 4.قلعه حیوانات : میزان خوب بودن یه اثر رو می شه با روش های دیگه ای نشون داد ولی اینجا میزان خوب بودن رو با تصور کردن تعداد بی نهایت واژه "عالی" در نظر بگیرید. 5.مسخ : در عین سادگی و یکنواخت بودن اما به نظرم بسیار غم انگیز! 6.کافکا در کرانه : یه کتاب تقریبا قطور، مخاطب رو طوری کنجکاو می کنه که به راحتی تو سه یا چهار روز خونده می شه!(البته من با سرعت مطالعه ی خودم حساب کردم،شاید بقیه حتی زودتر بخونن!)این رمان با دوتا داستان شکل می گیره که فصل های زوج مربوط به یکی و فصل های فرد مربوط به شخصیت دیگه می شه؛ دو تا داستان موازی شاید!اوایل کتاب موارد عجیب فقط در حد جذاب کردن داستانه اما از یه جایی به بعد

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 23:16

برنامه ریزی هایی که کرده بودم داره دونه به دونه و به ترتیب و پشت سر هم خراب می شه،چرا؟ فقط به دلیل بد قولی ها و بی مسئولیتی افرادی! و به حدی پشت سر هم اتفاق می افته که حتی دیگه نمی خوام درموردشون بنویسم! تو این مدت اولین بار که برنامه م خراب شد حالم بد شد،چند روز طول کشید و سعی کردم امیدم رو ببندم به برنامه ی بعدی و تلاش کنم واسش تا حداقل حال خوب(!)برای خودم حفظ کنم اما در عرض دو روز برنامه بعدی هم به هم ریخت، باز حال بد و به همین روال،فکر کردن به برنامه بعدی و دوباره خرابی و همینطور خرابی...و خرابی! به گمونم پوستم داره کلفت می شه که دیگه حتی حالم هم بد نیست...!:]

برچسب: با این وجود به انگلیسی,با این همه مهر و مهربانی,والا با این نوناشون, نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 23:16

اتاق سرد بود، خیلی سرد بود، رفتم پیش مامان خوابیدم... ازش خواستم برام قصه بگه! خندید و مثل بچگی هام پرسید: کدومش؟! گفتم: گنجشکه! مثل همون موقع ها به قسمت شعری ش که می رسید، با مامان همراهی می کردم: "رنگ و رنگ اینو برنگ! اگه نرنگی، رنگتو، رنگ دونتو، سر و سی دندونتو، پاتخت شا(!) خورد می کنم" مثل همون موقع تا ته همه شو گوش دادم و بعد خوابیدم، مثل همون موقع، دست در دست مامان... :) پ.ن:وقتی بچه بودم مامان فقط دوتا قصه می گفت، یکی قصه ی گنجشکه و پنبه ای که از تو دشت پیدا کرده بود و روند تبدیل اون پنبه به یک پیرهن زیبا، که یه بخش هایی ش حالت شعر گونه ی جالبی داشت، یکی دیگه هم قصه نبود چندان، چون سر و ته خاصی نداشت، بیشتر ترانه بود! اینه: یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود پیرزنک نشسته بود، خره خراطی می کرد، اسبه عصاری می کرد، سگه قصابی می کرد، گربه بقالی می کرد، شتره نمدمالی می کرد، موشه ماسوره می کرد، بچه موش ناله می کرد، پشه رقاصی می کرد، کارتونک بازی می کرد، فیل اومد آب بخوره، افتاد و دندونش شکست، آخ ننه جون دندونکم! از درد دندون دلکم، اوستای دلاک رو بیار! مرد نظر پاک رو بیار! ت

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 23:16

صفحه بندی